تبلیغات
آشنائی با حضرت ولی عصر(عج)

آشنائی با حضرت ولی عصر(عج)
السلام علیک یا ابا صالح المهدی(عج)  
نظر سنجی
نظرشمادرموردمطالب وبسایت چیست؟









خواب و مكاشفه

(قسمت دوم )

چند داستان از مرحوم آیت اللَّه حائرى

11 - مرحوم آیت اللَّه آقاى حاج شیخ مرتضى حائرى كه از اساتید متفكر ما و در جامعیّت علمى و عملى كم نظیر بود، در سال ( 1357) شمسى كه ملت ایران علیه حكومت پهلوى قیام عمومى نموده بودند و بازار و مغازه‏ها در قم و تهران و شهرهاى دیگر نوعاً در حال اعتصاب بود و هر روز جمعى كشته، زخمى و یا زندانى مى‏شدند، در منزل یكى از دوستان كه مهمان بودیم، فرمود: به من گفته شد كه چهل شب زیارت امام حسین‏علیه‏السلام را انجام بده، انقلاب به پیروزى مى‏رسد. شما هم این كار را بكنید.

پرسیدم: شما چه زیارتى مى‏خوانید؟

فرمود: مى‏آیم زیر آسمان و اشاره به طرف كربلا مى‏كنم و مى‏گویم: "السلام علیك یا اباعبداللَّه‏علیه‏السلام" و بعد مى‏روم در اطاق، دو ركعت نماز زیارت مى‏خوانم.

این جانب هم به دستور ایشان تا حدى عمل كردم، بعد از آن روز، دو ماه نكشید كه شاه رفت و انقلاب اسلامى به پیروزى رسید.

12 - ایشان براى معالجه بیمارى قلبى كه داشتند به اصرار بعضى از افراد و صلاحدید بزرگان به اروپا رفتند. بعد كه برگشتند مدتى در تهران ماندند. این جانب با بعضى از دوستان براى دیدارشان به تهران رفتم، آن روز فرمودند: بین خواب و بیدارى به من گفته شد: بین ذیحجه و ذیقعده خواهى مرد، و بهشت عنبر سرشت مهیاى توست.

زمانى كه این وعده به او داده شد، به گمانم ماه ذیحجه بود. تفسیر ما این بود كه به ذیقعده دیگر نمى‏رسند، و همان طور هم شد. ایشان در  15اسفند سال  1364 برابر با  24جمادى الثانیه  1406     (قمرى، رحلت نمودند (تغمّده اللَّه بغفرانه.

13 - آقاى "حاج قاسم دخیلى" كه از اخیار تجّار قم مى‏باشد و از دوستان حضر و سفر جناب استاد بود، از قول ایشان نقل كرد كه شبى مهمان بودم، مجلس به طول انجامید؛ بعد از نیمه شب تنها از آنجا بیرون آمدم در طول راه نیاز شدید به دستشویى پیدا كردم، گفتم: خدایا! در این دل شب، در خانه كه را بزنم؟ یك وقت چشمم به چند توالت عمومى افتاد، رفع نیاز شد. فردا با خود گفتم: بروم ببینم بانى و مؤسس این توالت‏ها كه بوده، تا از او تشكر كنم. وقتى به آن محل آمدم، هر چه تفحص كردم خبرى از وجود توالت نبود؛ فهمیدم خداوند به قدرت قاهره خود براى من آنها را ایجاد كرده است.

14 - داستان بوى عطر كه در صفحه  34همین كتاب بیان شد.

 

15 - مكاشفه آیت اللَّه محسنى

یكى از علمایى كه محضر او را درك كردم، مرحوم آیت اللَّه آقاى حاج شیخ محمدباقر محسنى ملایرى بود كه چند سال قبل در قم وفات یافت. او از اصحاب مرحوم حاج شیخ حسنعلى اصفهانى بود و از ایشان قضایاى متعدد، در خاطر داشت. آن مرحوم در استخاره با قرآن در عصر خود بى نظیر بود و مردم حتى از آمریكا و اروپا به وسیله تلفن و یا نامه از ایشان استخاره مى‏خواستند.

این امتیاز براى ایشان، در اثر ادبى بود كه در باره مرقد مطهر حضرت رضاعلیه‏السلام اِعمال نموده بود. جریان را در شبى از شبهاى ماه رمضان كه به دیدار ایشان رفته بودم، چنین شرح داد:

حدود دو سال در مدرسه بالا سر مشهد مقدّس - كه فعلاً تخریب و جزء یكى از رواق‏هاى حرم رضوى است - حجره‏اى داشتم مشرِف به بالا سر قبر مطهر، و معروف بود كه حاجى سبزوارى سالها در آن سكونت داشته است. در مدتى كه اقامت داشتم به احترام قبر مطهر پایم را دراز نمى‏كردم. خوابم به صورت نشسته بود. بعد از دو سال كه طبق معمول سحرها به حرم مى‏رفتم، از طرف پشت سر قبر مطهر وارد حرم شدم، مكاشفه‏اى رخ داد: مشاهده كردم كه وجود مقدس امام‏علیه‏السلام به استقبالم آمد و یك بشقاب خوراكى، شبیه نقل‏هاى برنجى شكل در دست دارند؛ به من تعارف نمودند، مقدارى برداشتم و خوردم. از آن تاریخ علم استخاره به من داده شد. ایشان فرمود: این قسمت مكاشفه را براى كسى جز شما نگفته‏ام (این چنین یادم هست).

 

16 - عنایت امام رضاعلیه‏السلام به مرحوم شیخ حبیب اللَّه گلپایگانى

یكى از علماى زاهد مشهد مقدّس، مرحوم آیت اللَّه حاج شیخ حبیب اللَّه گلپایگانى بود. نگارنده او را دیده و به منزلش هم رفته و در مسجد گوهرشاد كه امامت داشت به او اقتدا كرده بودم.

آیت اللَّه آقاى وحید خراسانى - سلمه اللَّه - فرمود: شیخ حبیب اللَّه از كسانى است كه در تربیت من دخالت داشته است. و از ایشان نقل فرمود: "زمانى بیمار گشته و در بیمارستان امام رضاى مشهد بسترى شدم. در سحرگاهى كه حالم وخیم بود، رو به حرم مطهر كردم و توسّل به حضرت رضا نمودم و گفتم: چهل سال جزء اولین افرادى بودم كه در سحرگاهان به زیارت قبرت مى‏آمدم، اكنون به این روز افتاده‏ام، برایم چه مى‏كنى؟ ناگاه متوجه شدم كه وجود مقدّسش كنار تخت بیمارستان است، ایشان شاخه گلى به دستم داد؛ اوضاع عادى شد و بیماریم بر طرف گردید و از آن زمان، به هر بیمارى دست مى‏كشیدم شفا مى‏یافت. رفته رفته در اثر تماس با اندام اهل معصیت كه براى علاج‏شان دست مى‏كشیدم، اثر دستم كاهش یافته و فعلاً باید زمانى را صرف ادعیه و اوراد نمایم تا تاثیر كند".

 

17 - عنایت امام زمان‏علیه‏السلام به مرحوم حاج شیخ اسماعیل جاپلقى

مرحوم آیت اللَّه حائرى نوشته‏اند: "آیت اللَّه حاج شیخ اسماعیل جاپلقى كه از شاگردان درجه اول مرحوم پدرم بودند، دو بار برایم نقل كرد كه در سال ( 1342) قمرى، با پدرم راهى مشهد شدم. ده روز طول كشید تا از جاپلق به تهران رسیدیم. از تهران تا مشهد در آن زمان یك ماه راه بود. وقتى به شاهرود رسیدیم، قرار بر این شد كه قافله دو روز توقف كند. روز اول لباس‏هاى پدرم را شستم و ایشان به حمام رفتند، و روز دوم لباس‏هاى خودم را شستم و حمام رفتم. از حمام كه بیرون آمدم، اول شب بود. در حال خستگى مجبور به حركت شدم. سوار بر مركب شده و حركت كردیم. مقدارى كه راه پیمودیم با خود اندیشه كردم كه ساعتى كنار جاده بخوابم تا رفع خستگى شود و سپس  خود را به قافله برسانم.

به محض اینكه پیاده شدم و دراز كشیدم خوابم برد، آنگاه كه بیدار شدم دیدم كه آفتاب رویم را گرفته و خستگى بر طرف شده است؛ در همین حال دو نفر كه به طرف شاهرود مى‏رفتند پیدا شدند، یكى از آنها به من گفت: راه از این طرف است، و یك جهت را نشان داد.

چند دقیقه كه از آن راه رفتم، استخر آبى پیدا شد كه در جنب آن قهوه خانه‏اى بود و درختان با صفایى در آن وجود داشت. داخل قهوه‏خانه رفتم و یك چایى خوردم؛ چون دو چاى سه شاهى بود و من فقط دو شاهى داشتم، چاى دیگر را كه آورد گفتم: بیش از دو شاهى ندارم. قهوه‏چى گفت: باشد به همان دو شاهى دو چاى بخور.

از قهوه‏خانه خارج شدم. چند دقیقه دیگر راه آمدم و به منزل بعد رسیدم؛ دیدم قافله تازه به آنجا رسیده است، پدرم از الاغ پیاده شده و خود را به دیوار تكیه داده بود و هنوز داخل منزلى كه براى قافله ترتیب داده بودند نشده بود. آنها تمام شب راه آمده بودند و حال آنكه من به چند دقیقه به آنها رسیدم.

وقتى داستان را براى پدرم نقل كردم او گفت: آن شخص امام زمان‏علیه‏السلام بوده است.

مرحوم آقاى حائرى نوشته از آقاى جاپلقى پرسیدم: آیا كسى از وجود قهوه‏خانه واستخر آب در آن منطقه [1][23] اطلاع داشت؟ گفت: ابدا".

18 - عنایت امام حسین‏علیه‏السلام

به مرحوم حاج شیخ عبدالكریم حائرى مؤسس حوزه علمیه قم

مرحوم آیت اللَّه حائرى نوشته‏اند: "از پدرم نقل شده كه ایشان مى‏فرمود: زمانى كه در كربلا اشتغال به تحصیل داشتم، در عالم خواب كسى مرا به اسم صدا زد و گفت: شب جمعه خواهى مرد. من خوابى را كه دیده بودم فراموش كردم، تا آنكه روز پنجشنبه نهار را در یكى از باغات كربلا با رفقا خوردیم؛ در آنجا تب كردم وغش نمودم - به نظر مى‏رسید همان مالاریاى شدید توام با غشوه بوده است - رفقا مرا در همان حال به منزل مى‏آورند و تحویل مى‏دهند.

من كه در حال غشوه بودم، متوجه شدم كه براى گرفتن جانم یك یا دو نفر كنارم قرار دارند. در دلم متوسّل به حضرت ابى عبداللَّه الحسین - علیه و على آبائه و ابنائه الطاهرین السلام و الصلاة - شدم و عرض كردم كه از مردن حرفى ندارم و بالاخره باید بروم، ولى الآن دستم خالى است. شما از خدا بخواهید كه عمرى به من بدهد تا عملى انجام دهم.

پس از این توسّل شخصى از طرف حضرت آمد و گفت: امام‏علیه‏السلام مى‏فرمایند: من براى تأخیر [2][24] مرگش دعا كردم و مستجاب شد؛ مأمور قبض روح برگشت و من از حالت غشوه به هوش آمدم".

این جریان را مرحوم آیةاللَّه اراكى نیز به سند صحیح از مرحوم حاج آقا مصطفى فرید اراكى نقل كرده، و در مجله حوزه به چاپ رسیده است. در نقل مرحوم اراكى چنین آمده است:

حال احتضار دست مى‏دهد، مى‏بیند كه سقف شكافته شد و دو نفر از سقف فرود آمدند. مى‏فهمد كه اینان اعوان ملك الموت هستند و براى قبض روح او آمده‏اند، پائین پا مى‏نشینند تا از پا قبض روح كنند، تا آنجا كه بعد از توسل مى‏بیند باز سقف شكافته شد و یك نفر آمد و به آنان گفت: آقا فرمودند: تمدید شد، دست بردارید. بعد از رفتن آنها حالش یك قدرى بهتر مى‏شود. پارچه‏اى را كه رویش انداخته بودند كنار مى‏زنند، عیالش بالاى سرش گریه مى‏كرده، ناگهان صدایش بلند مى‏شود كه زنده شد، زنده شد ...".

مرحوم آقاى اراكى بعداً فرمود: بقاى او مثل حدوث او خارق العاده بوده است؛ من گمان مى‏كنم این حوزه علمیه با توجه حضرت ابا عبداللّه‏علیه‏السلام است، زیرا ایشان گفته بود دستم خالى است، ذخیره آخرت ندارم، امیدوارم شما تمدید نمائید تا ذخیره‏اى تهیه كنم؛ ذخیره‏اش همین اقامه حوزه علمیه قم بوده است. من [3][25] گمان مى‏كنم این حوزه علمیه از بركت نظر اباعبداللَّه‏علیه‏السلام است و كسى نمى‏تواند آن را منحل كند".

مرحوم آقاى حائرى چنین نتیجه گرفته است كه "اینها به حسب ظاهر صحنه سازى خداوند متعال است كه یك مؤمنى را براى خدمت آماده نماید، آن هم با توجه به اولیا واستشفاع به آنها كه انسان را از خود خواهى دور مى‏كند. و ممكن است كه ایشان را براى تاسیس حوزه علمیه قم آماده كردند كه متجاوز از هزار سال قبل حضرت ابى عبداللَّه الصادق‏علیه‏السلام خبر داده است والان بهترین حوزه علمیه جهان [4][26] تشیع است و متجاوز از ده هزار نفر دارد".

 

 

19 - توقیع امام زمان‏علیه‏السلام به مرحوم آیة اللَّه سید ابو الحسن اصفهانى

مرحوم آیت اللَّه حائرى به واسطه یكى از مراجع قم، و همچنین حضرت آیة اللَّه وحید خراسانى بدون واسطه، از شیخ محمّد كوفى - كه نژاد او از شوشتر است - نقل كرده‏اند كه براى مرحوم آیت اللَّه سید ابوالحسن اصفهانى، توسط او (شیخ محمّد كوفى) توقیعى از حضرت ولى عصر - سلام اللَّه علیه - صادر مى‏شود، مبنى بر اینكه: "أَرْخِصْ نَفْسَكَ، وَاجْعَلْ مَجْلِسَكَ فِی الدِّهْلیزِ، وَاقْضِ حَوائِجَ النَّاسِ، نَحْنُ نَنْصُرُكَ".

 

20 - دستگیرى امام زمان‏علیه‏السلام از مرحوم شیخ محمّد كوفى

مرحوم آیت اللَّه شیخ مرتضى حائرى نوشته است: در سفرى كه به عتبات رفته بودم، در مدرسه صدر، شیخ محمد كوفى را دیدم. داستان تشرّف ایشان را از خود او به این شرح شنیدم:

"با پدرم به مكه معظمه مشرّف شدم. فقط یك شتر داشتیم كه پدرم سوار بود و من پیاده ملازم و مواظب او بودم. در مراجعت به سماوه رسیدیم. قاطرى را از شخصى سنّى مذهب، از اشخاصى كه شغل‏شان جنازه كشى بین سماوه و نجف بود، كرایه كردم.

در اثر بارندگى شدید، جادّه باتلاقى گشته بود. شتر به كندى راه مى‏رفت و گاهى مى‏خوابید، به زحمت او را بلند مى‏كردیم. پدرم سوار قاطر و من سوار شتر بودم. در اثر گِل و باتلاق شتر همیشه عقب مى‏افتاد. در این میان با خشونت و درشتگویى مكارى سنّى هم مبتلا بودیم؛ تا اینكه رسیدیم به جایى كه گِل زیاد بود؛ شتر خوابید و دیگر هر چه كردیم برنخاست. در اثر بلند كردن شتر لباسهایم گِل آلود شده بود. ناچار مكارى توقف كرد تا لباسهایم را درآورم و بشویم. براى برهنه شدن و شستن لباس، من كمى فاصله گرفتم، فوق العاده مضطرب و حیران بودم كه عاقبت كار به كجا مى‏رسد و آن وادى از حیث قطاع الطریق هم خطرناك بود.

ناچار به ولى عصر - ارواحنا فداه - متوسّل شدم، ناگاه شخصى نزدیك آمد كه به سیّد مهدى پسر سید حسین كربلائى شباهت داشت، عرض كردم: اسم تو چیست؟

فرمود: سیّد مهدى.

عرض كردم: ابن سید حسین؟

فرمود: لا، ابن سیّد حسن.

عرض كردم: از كجا مى‏آیى؟

فرمود: از خُضَیّر (چون مقامى در این بیابان به نام مقام خضرعلیه‏السلام بود) من خیال كردم از آنجا آمده است.

فرمود: چرا اینجا توقف كرده‏اى؟

شرح حال را دادم.

ایشان نزد شتر تشریف برد، دیدم با شتر صحبت مى‏كند و دست روى سر او گذارد. شتر برخاست، آن حضرت با انگشت سبابه به پیشانى شتر به طرف راست و چپ (مارپیچ) ترسیم نمود. بعد نزد من تشریف آورد و فرمود: دیگر چه كار دارى؟

عرض كردم: كار دارم، ولى فعلاً من با این اضطراب نمى‏توانم بیان كنم، جایى را معیّن بفرمائید تا با حواسى جمع مشرف شده عرض كنم.

فرمود: مسجد سهله، و یك دفعه از نظرم غائب شد.

نزد پدرم آمدم گفتم: این شخص كه با من صحبت مى‏كرد كدام طرف رفت؟

گفت: احدى اینجا نیامد.

ملاحظه كردم، تا چشم كار مى‏كرد بیابان پیدا بود و احدى نبود، گفتم: سوار شوید برویم.

گفتند: شتر را چه مى‏كنى؟

گفتم: شتر با من است، آنها سوار شدند. من هم سوار شدم. شتر جلو افتاد و قضیه بر عكس شد.

ناگهان به نهر بزرگى رسیدیم، شتر به آب زد و به طرف چپ و راست همان طورى كه هدایت شده بود مى‏رفت؛ مكارى هم جرئت كرد آمد تا از نهر خارج شدیم. مردمِ آن طرف آب هم تعجب كردند كه ما چطور از این نهر عبور كردیم. با همان شتر آمدیم تا اینكه در چند فرسخى نجف باز شتر خوابید؛ سرم را نزدیك گوش شتر بردم و گفتم: تو مأمور هستى ما را به كوفه برسانى. شتر برخاست و راه را ادامه داد تا در كوفه زانو به زمین زد. من نه او را فروختم و نه كشتم، بلكه به حال خود گذاشتم، روزها براى چرا به بیابان كوفه مى‏رفت و شبها در خانه مى‏خوابید، و پس از چندى مُرد.

سپس از ایشان سئوال كردم آیا در مسجد سهله خدمت آن بزرگوار رسیدى؟ فرمود: بلى ولى به گفتن آن [5][27] مجاز نیستم.

 

نگارنده گوید: نسبت به داستان شیخ محمّد كوفى، به خاطر كثرت ناقلین آن -چون مرحوم آیت اللَّه حائرى و آیت اللَّه وحید خراسانى كه بدون واسطه و نقل بعضى دیگر از علما و صالحان با واسطه- یقین پیدا كرده‏ام و براى حفظ تواتر، این داستان و بعضى از قضایاى دیگر را كه متواتر است، در این نوشتار درج كردم.

 

21 - عنایت امام صادق‏علیه‏السلام به مرحوم حاج آقا محسن عراقى

مرحوم آیت اللَّه زنجانى نوشته است: آقاى حاج شیخ اسماعیل جاپلقى -از علماى بزرگ تهران و از اكابر تلامذه مرحوم حاج شیخ عبدالكریم حائرى- از ملا محمد صابونى نقل كرد كه در محضر مرحوم حاج آقا محسن عراقى بودیم. یكى از تجار اراك وارد شد و گفت: در خواب دیدم كه با یكى از آشنایان به مكّه مشرّف شدیم. بعد به مدینه آمدیم. رفیق ما گفت: بیا برویم حضرت صادق‏علیه‏السلام را زیارت كنیم. پس حضور حضرت مشرّف شدیم، آنگاه كه از حضرت اذن مراجعت گرفتیم فرمود: به عراق كه رفتى به حاج آقا محسن بگو: آن روایتى كه در سند آن شبهه داشتى از ما است.

حاج آقا محسن فرمود: من دیشب مطالعه مى‏كردم، برخوردم به این روایت: "من مات فى طلب العلم كان بینه و بین الانبیاء درجة"؛ یعنى هر كس در راه طلب علم بمیرد یك درجه بین او و بین انبیاء فاصله مى‏شود.

[6][28] چون این روایت مربوط به اهل علم بود، خواستم به سند آن نگاه كنم، در این اثنا خوابم برد.

نگارنده گوید: در كتاب منیة المرید - از شهید ثانى - این حدیث به این صورت از پیامبر نقل شده است:

[7][29] "من جائه الموتُ وهو یطلبُ العلم لیحیى به الاسلام كان بینه و بین الانبیاء درجة واحدة فى الجنّة".

 

22 - خواب حاج شیخ حسن وكیل (عراقى)

مرحوم حاج شیخ اسماعیل جاپلقى، خواب دیگرى را از مرحوم شیخ حسن وكیل چنین نقل مى‏كند:

شیخ حسن وكیل گفت: شبى در خواب دیدم كه یك نفر در حال احتضار است. ما به عیادت او رفتیم و در آنجا عدّه‏اى از علماى عراق مانند آقاى آقا نورالدین و آقاى حاج محمد على و آقاى سیّد احمد، تشریف داشتند. دیدم دو نفر زیر پاى محتضر نشسته‏اند و به او مى‏گویند: تو یا یهودى بمیر یا نصرانى!

آنها اصرار مى‏كردند تا اینكه گفت: یهودى مى‏میرم، آنگاه مُرد و من از خواب بیدار شدم ...

صبح یكى از دوستان به من گفت: فلانى بیمار است - همان شخصى كه در خواب بیمار بود - برویم و از وى عیادت كنیم ...

پس هر دو به عیادت او رفتیم، وقتى كه وارد شدم، دیدم صورت مجلس همان است كه دیشب در خواب دیدم؛ آن سه عالم هم حضور دارند، فقط آن دو نفر را كه زیر پاى او بودند ندیدم، ولى بقیه همه بودند و آن شخص همان روز از دنیا رفت.

تحقیق كردم كه ببینم آیا وى تارك حج بوده یا تارك زكات؟ معلوم شد زكات نمى‏داده است. در خبر هست [8][30] كه اگر كسى یك قیراط زكات ندهد به او گفته مى‏شود یهودى بمیر یا نصرانى.

23 - مرحوم محدث قمى در قبرستان وادى السلام

مرحوم آیت اللَّه اراكى در سال ( 1399) قمرى در خطبه نماز جمعه فرمود: خودم از مرحوم حاج شیخ عباس قمى شنیدم كه فرمود:

ایّامى كه در نجف اشرف بودم با بعضى از دوستان براى زیارت اهل قبور به قبرستان وادى السلام نجف رفتم، ناگهان صداى ناله دلخراشى نظیر ناله شتر در هنگامى كه او را براى معالجه جَرَب داغ كنند به گوشم رسید. هر چه به مركز قبرستان نزدیكتر مى‏شدیم، ناله بلندتر شنیده مى‏شد، تا رسیدیم به جایى كه یكى را دفن مى‏كردند. این ناله از آن شخص بود. به دوستان گفتم: شما چیزى مى‏شنوید؟ گفتند: نه. معلوم شد آنها از این مكاشفه محرومند.

 

24 - داستانى از مرحوم والد

مرحوم پدرم كه اهل فضل بود و منبر مى‏رفت، سعى داشت از محدوده بحار الانوار و سایر كتاب‏هاى علامه مجلسى خارج نشود وبا صوفیّه ودرویش‏ها خیلى مخالف بود، بارها این قضیه را برایم نقل كرد، ایشان مى‏فرمود:

در طول دوران تحصیل، با یكى از علماى زاهد و اهل ریاضت رابطه پیدا كردم و از اصحاب او گردیدم. این مرد از غذاى بازار و نان نانوایى استفاده نمى‏كرد و در حد امكان هم غذاى پختنى نمى‏خورد، در اول هر ماه مبلغى را به من مى‏داد تا از پدرم كه از ملاكین روستا بود، براى او گندم بخرم و با مراقبت خود، آن را آرد و نان بپزند و براى ایشان بیاورم.

در اثر مراقبت در خوردن نان حلال و اجتناب از شبهات و سایر ریاضات مشروعى كه داشت، به جایى رسیده بود كه شیاطین را مى‏دید. همیشه سفارش مى‏كرد هر غذایى را كه در طاقچه و یا جاى دیگر مى‏گذارید "بسم اللَّه الرحمن الرحیم" بگویید تا شیاطین در آن تصرّف نكنند و در نتیجه روح عبادت از شما سلب نشود.

بارها اتفاق افتاد كه این دستور فراموش مى‏شد، وقتى ایشان براى تدریس وارد حجره ما مى‏شد، قبل از نشستن، آن غذایى را كه یادمان رفته بود بر او "بسم اللَّه" بگوییم برمى‏داشت و با یك "بسم اللَّه الرحمن الرحیم" مجدّداً به جاى اول مى‏گذاشت، خلاصه با ملكوت عالم و اسرار جهان تا این اندازه آشنا بود.

مرحوم پدرم قضایاى دیگرى را هم نقل كرده كه از ذكر آن در این نوشتار خوددارى مى‏شود.

مرحوم نهاوندى در كتاب عبقرى الحسان دو حكایت عجیب نقل كرده است، چون سند آن به علماى بزرگ منتهى مى‏شود، چكیده آن را با حذف سند نقل مى‏نمایم.

 

25 - داستانى از صاحب روضات الجنات

داستان اول را صاحب روضات الجنّات نقل مى‏كند. او جایى از دورترین نقاط گورستان تخت فولاد را نشان مى‏دهد و مى‏گوید:

سرانجام، من را اینجا دفن نمایید، زیرا در كنار یك نفر از اولیاى خداست.

در توضیح مى‏فرماید: دوستى دارم از تجّار محترم و صادق، او گفت: در سفرى كه بنا بود از راه نجف به مكّه بروم، حواله‏اى نزد صرّافى داشتم كه روز حركت از نجف به سوى مكّه، براى اخذ آن نزد آن صرّاف رفتم، گرفتن حواله طول كشید به گونه‏اى كه وقتى به دروزاه نجف رسیدم، دروازه بسته وقافله رفته بود؛ ناچار شب را در كنار دروازه خوابیدم. صبحگاه از نجف به دنبال قافله تا عصر رفتم، ولى به آنان نرسیدم. دچار وحشت شدم و برگشتم. وقتى به دروازه نجف رسیدم آن را بسته بودند. ناچار همان جا ماندم و از فكر خوابم نمى‏برد.

در دل شب، نمدپوشى به شكل خدمتكاران اصفهانى نزدم آمد و گفت: از سر شب تا به حال اینجا بودى، مى‏خواستى نماز شب بخوانى! بلند شو دنبال من بیا.

من دنبالش راه افتادم، مرا نزد آقایى برد. آن بزرگوار به او فرمود: او را به مكّه برسان و ناپدید شد.

آن نمدپوش جایى را معیّن كرد كه در ساعت معیّن آنجا باشم تا مرا به مكّه برساند؛ به دستور او عمل كردم. فرمود: پاى خود را جاى پاى من بگذار، طولى نكشید كه به مكّه رسیدیم.

عرض كردم: در برگشت هم مرا دستگیرى كن، قبول كرد و مكانى را معیّن كرد كه بعد از اعمال حجّ آنجا باشم. به گفته او عمل كردم و به همان روش قبل به نجف برگشتم. آنگاه به من گفت: به تو كارى دارم كه در اصفهان آن را مى‏گویم.

وقتى به اصفهان برگشتم به دیدنم آمد و گفت: آن كار وقتش رسیده است؛ به تو مى‏گویم كه من در فلان روز و فلان ساعت مى‏میرم، تو مرا در این سرزمین دفن كن.

در همان زمان از دنیا رفت و من او را در همان مكان كه گفته بود به خاك سپردم.

[9][31] صاحب روضات مى‏فرمود: آن مكان همان جا هست كه من مى‏خواهم آنجا دفن شوم.

 

26 - داستانى از امام جماعت مسجد شیخ لطف اللَّه

داستان دوم به مرحوم حاج شیخ محمّد باقر، امام جماعت مسجد شیخ لطف‏اللَّه، منتهى مى‏شود. آن هم مربوط به نمد پوش دیگرى است. توضیح این كه عالم مذكور دوستى داشته كه از تجار محترم اصفهان بوده است. روزى او را در تشییع جنازه‏اى كه چند باربر او را مى‏بردند مى‏بیند كه به دنبال آنها گریه كنان مى‏رفته است. عالم مذكور به آن تاجر نزدیك شده مى‏پرسد: جنازه كیست كه برایش گریه مى‏كنى؟ مى‏گوید: تو هم بیا، این میّت از اولیاى خداست. بعد از مراسم تشییع مى‏گوید: در سفرى كه به حج مى‏رفتم، به كربلا كه نزدیك شدم، تمام اموالم را دزد برد. وارد كربلا شدم، پریشان وافسرده حال كه چه باید كرد؟ سرانجام خود را به مسجد كوفه رساندم. آقاى بزرگوارى كه علامات حضرت صاحب الامر در قیافه‏اش بود نزدم آمد و فرمود: چرا این قدر افسرده هستى؟ داستان را گفتم. ایشان صدا زد: هالو بیا (هالو یكى از باربرهاى اصفهان بود). دیدم همان آمد. به او فرمود: اسباب و اجناس وى را به او برسان و سپس او را به مكه ببر و برگردان و خود ناپدید شد. هالو اموال مرا آورد و من را به طىّ الارض به مكه برد و بعد از اعمال برگردانید و گفت: داستان را به رفقاى خودت نگو.

بعد از مراجعت به اصفهان به دیدنم آمد، وقتى مجلس خلوت شد فرمود: دو ساعت به ظهر فلان روز مرگم مى‏رسد، مبلغ هشت تومان با كفنى كه تهیه كرده‏ام در صندوق دارم. با آن مبلغ من را به خاك [10][32] بسپار. این جنازه آن ولىّ خدا بود كه به خاك سپردیم. آیا مرگ این انسان گریه ندارد؟.

 

27 - مرحوم حاج شیخ عبدالكریم و یكى از اولیاى خدا

نظیر این دو داستانى كه گذشت، قصه‏اى است كه مرحوم آیةاللَّه اراكى از مرحوم حاج شیخ عبدالكریم (مؤسس حوزه قم) نقل فرمود. چكیده‏اش این است كه مرحوم حاج شیخ از امام حسین‏علیه‏السلام خواست كه به او از علوم لدنّى افاضه كند. به او گفته مى‏شود: با نابینایى كه كنار قبر جناب حبیب مى‏نشیند در میان بگذار. حاج شیخ آن كور را در آنجا دیدار و قصه را با او در میان مى‏گذارد. شخص نابینا به او مى‏گوید: بیا برویم منزل. او را مى‏برد در محله فقیر نشین آخر شهر كربلا و منزل خود را به او نشان مى‏دهد و مى‏گوید: فردا بیا اینجا.

مرحوم حاج شیخ فردا كه به سراغ او مى‏رود همسایگان مى‏گویند: "مات الاعمى" یعنى كور مرده است.

حاج شیخ دستش بند مى‏شود وطبق وظیفه شرعى، كارهاى مربوط به خاكسپارى او را نظارت مى‏كند.

نگارنده مى‏گوید: گرفتارى آن دو تاجر و حركاتى كه از مرحوم حاج شیخ بروز كرده است، مقدمه انجام كارهاى ابدان این اولیاء خدا بوده است؛ گرچه در هر كدام درسهاى تربیتى و آشنایى با اسرار جهان است.

 

28 - داستان شیخ ابراهیم شیرازى

مرحوم آیت اللَّه اراكى از مرحوم حاج شیخ عبدالكریم حائرى - اعلى‏اللَّه مقامه - نقل فرمود كه در سامرا، متولى مدرسه علمیه، سید جوانى را در حجره شخصى به نام شیخ ابراهیم شیرازى، اسكان مى‏دهد. شیخ ابراهیم به آن آقا سید مى‏گوید: كارهاى حجره را با هم تقسیم مى‏كنیم، یك هفته از من و یك هفته از تو، و هفته اول را سهم خود قرار مى‏دهد. هفته دوم كه آن سید جوان مهیاى انجام امور حجره مى‏شود، شیخ ابراهیم مى‏گوید: من مى‏خواهم افتخار خدمتگزارى تو را داشته باشم تا نزد اجدادت رو سفید باشم. آقا سید جوان ابتدا قبول نمى‏كند، ولى سرانجام در اثر اصرار شیخ ابراهیم مى‏پذیرد. بعد از شش ماه خدمتگزارى به یكى از ذرارى حضرت زهراعلیهاالسلام ابواب اسرار بر او گشوده مى‏گردد به طورى كه تسبیح نباتات را مى‏شنیده و غذاى حرام واقعى كه در ظاهر محكوم به حلیّت بوده، در دهان او به خباثت مبدل مى‏شده و پایین نمى‏رفته است. در مكاشفه‏اى خدمت حضرت ولىّ عصر -ارواحنا فداه- مشرّف مى‏شود و مى‏بیند كه در محضر آقا سه شخص بزرگ حضور دارند:

(1 - مرحوم حاج میرزا محمد حسن شیرازى (مرجع تقلید معروف

(2 - مرحوم ملافتحعلى سلطان آبادى (عارف و سالك مشهور

(3 - مرحوم حاج میرزا حسین نورى صاحب مستدرك الوسائل (محدّث خبیر

و در آن جمع، سخنران مرحوم نورى بوده و آن دو بزرگوار دیگر، به احترام ایشان به خود اجازه سخن [11][33] گفتن نمى‏دادند.

گر ترا از غیب چشمى باز شد

با تو ذرات جهان همراز شد

نطق خاك و نطق آب و نطق گل

هست محسوس حواس اهل دل

جمله ذرات در عالم نهان

با تو مى‏گویند روزان وشبان

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم

با شما نامحرمان ما خامشیم

از جمادى سوى ملك جان شوید

غلغل اجزاى عالم بشنوید

فاش تسبیح جمادات آیدت

وسوسه تأویلها بزدایدت

 

29 - داستانى از سید مهدى كشفى

مرحوم آیت اللَّه اراكى داستان ذیل را هم به طور خصوصى و هم در خطبه نماز جمعه براى عموم نقل فرمودند و آن را در مصاحبه مجله حوزه نیز بیان داشته‏اند.

چكیده داستان این است كه مرحوم سید مهدى كشفى، پسر سید ریحان اللَّه كشفى بروجردى، نزد من مكاسب مى‏خواند. او گفت: شبى از شبها در منزل خوابیده بودم كه از صداى ناله كسى از خواب بیدار شدم. آمدم ببینم صدا از كیست، دیدم كه یك كاروانسراى بزرگ در داخل منزل كوچك ما جا گرفته و اطراف آن حجره‏هایى مى‏باشد، مشاهده كردم ناله از داخل یكى از حجره‏ها مى‏آید. آمدم ببینم چیست؟ دیدم در را از داخل حجره بسته‏اند. از روزنه در نگاه كردم، دیدم یكى از دوستان من كه در تهران است خوابیده و بر روى اندام او سنگ‏هاى آسیا گذاشته‏اند و یك شخص بد هیبت، سیخ سرخ شده‏اى را به گلوى او فرو مى‏برد. التماس كردم درب را باز كند تا به داد او برسم، اعتنا نشد. این قدر ماندم تا خسته شدم و دچار وحشت گشتم. آن شب دیگر خوابم نبرد. فرداى آن شب به منزل عارف معروف آقاى "حاج میرزا جواد آقا تبریزى" رفتم و جریان را براى ایشان گفتم. فرمود: مقامى پیدا كردى. این حالت جان دادن آن شخص است كه براى تو مجسم شده است. تاریخ گذاشتم. بعد از چند روز خبر آمد كه رفیق تاجر تو فوت [12][34] كرده است. تاریخ فوت او دقیقاً موافق با آن مكاشفه بود.

نگارنده گوید: در حدیث است پیامبرصلى‏اللَّه علیه و آله به امیرالمؤمنین‏علیه‏السلام فرمود: "در امت من، حاكم جائر و خورنده مال یتیم از روى ظلم، و شاهد كاذب، با سیخهاى آتشینى كه به درون آنها فرو [13][35] مى‏برند جان مى‏دهند".

 

 

30 - مسجد جمكران از كلام آیت اللَّه اراكى

در مصاحبه‏اى كه مجله حوزه با مرحوم آیةاللَّه اراكى داشته، از ایشان نقل كردند كه مرحوم حاج شیخ محمدتقى بافقى كه مقسّم شهریه مرحوم آیت اللَّه حاج شیخ عبدالكریم حائرى بود، به مسجد جمكران خیلى عقیده داشت. وى اول هر ماه از مرحوم حاج شیخ پول مى‏گرفت و بین طلاب قسمت مى‏كرد. اما در یكى از ماه‏ها كه مى‏آید پول بگیرد مرحوم حاج شیخ مى‏فرماید: این ماه چیزى ندارم بدهم. مرحوم بافقى از همان جا بر مى‏گردد و به مسجد جمكران مى‏رود، نمى‏دانم آنجا با حضرت چه صحبتى مى‏كند كه طولى [14][36] نمى‏كشد شهریه آماده مى‏شود. بارها اتفاق افتاده بود كه شهریه از این طریق درست شده بود.

نگارنده گوید: جریانات مرحوم بافقى در رابطه با مسجد جمكران و در رابطه با ملاقات حضرت مهدى - ارواحنا فداه - متعدد است، و چون دیگران نوشته‏اند از ذكر آنها خوددارى مى‏شود.



.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

* برای تعجیل در فرح آقا امام زمان (عج) 3 صلوات ختم بفرمائید.*
*** اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم ***
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
آپلود عکس
تبلیغات پیامکی
یا مجیر
کربلایی 110
سرافرازان

حب العباس

.


- فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
- Online User
سید محمد حسینی ورزنه طراحی سایت