تبلیغات |
آشنائی با حضرت ولی عصر(عج) السلام علیک یا ابا صالح المهدی(عج)
| ||
|
بسمه تعالى دگر ز ابر آذرى چمن چو آذر آمده***مگر خلیل آذرى به گُلسِتان درآمده ز بنده عرصه ثرى سپهر اخضر آمده***ز كلك صنع داورى زمین پر اخترآمده هزار ماه مشترى در او مصور آمده به اهل دل همى رسد فروغـها فراغها***ز سیرها ز سورها به باغها به راغها چه باغها چه راغها مطرزّ از ایاغها***ز سوز آه بلبلان به جان لاله داغها چه داغها كه جسم را ز روح خوشتر آمده الا كه مژده میدهد كه روز اهل راز شد***در عنایت خدا به روى خلق باز شد پدید شد حقیقتى كه ناسخ مجاز شد***امیر لشكر خدا به كشور حجاز شد ز عدل دادش از زمین بن ستم بر آمده***سلیلِ ختم انبیاء به رتبه ختمِ اولیا***امامِ اهل معرفت امینِ سرّ كبریا شعارِ عاشقان حقّ شعاعِ نور مصطفى***امامِ حىّ منتظر سبیلِ طالب هُدى نفاذِ حكم ایزدى دلیلِ قدرت خدا***كه جاى چاكران او ز عرش برتر آمده شكوه كوه بیستون عیان به كوهسارها*** زلال آب زندگى روان به جویبارها ز لاله هاى ارغوان به طَرف لاله زارها*** زناله هاى ارغنون بصحن مرغزارها رود ز جان شكیبها شود ز دل قرار ها***چمن نگار خانه اى ز حسن دلبر آمده چوكوه طور هر طرف دمیده نخل روشنى***چو روى حور هركجا شكفته تازه گلشنى زمین ز شاخه هاى گل ببر كشیده جوشنى***كه تیغ آفتاب را در او نمانده روزنى فضاى باغ مخزنى ز درّ و گوهر آمده***خمار چشم نرگسان زچشم نیم مستشان***صفاى جام ارغوان زلعل مى پرستشان هزارجان نثارشان بهشت شرمسارشان***هزارجان به دستشان كِنِشت پاى بستشان زبویشان زمویشان جهان معطر آمده***كجاست آفتاب من شراب من شباب من***شكوه من شكیب من درنگ من شتاب من نعیم من ثواب من بهشت من بهار من***چراغ من ایاغ من دلیل من كتاب من كه بى جمال او چمن چو فى مُكَدّر آمده***به انتظار وصل او غم فراق میكشم***چواو بودطبیب من بناخوشى همى خوشم طلب كنم زِ یاد او اگر میان آتشم***نه از جفا شكایتى نه از بلا مشوشم كه زهر با ولاى او چو آب كوثر آمده چو رایت جلال او به فتح هم عنان شود***چو رایت جمال او جمال حق عیان شود همیشه دورآسمان به كام دوستان شود***كهن خرابه جهان بهشت جاودان شود زمین دُرّسمین شود زمان همه امان شود***شب فراق عاشقان ز مقدمش سر آمده هرآنچه درد به شود هرآنچه خرد مَه شود***هرآنچه سنگریزه بد زنار وسیب وبه شود هرآنچه كوه پیكرى چو پرّكاه و كه شود***خدنگ در كمان او چو آشنا به زه شود دُرون خصم سنگدل چو لیل خون گره شود***كه ناوُكِ قضاىِ حقّ ز شَسْت او برآمده سخن بس است عارفا خموشى است كار تو***نه نظم بوده شیوه ات نه شاعرى شعار تو همین كه نام او برى بس است افتخار تو***اگر چه زاد لعل و درّ ز طبع برد بار تو اگرچه بحر شد خجل ز شعر آبدار تو***ولى به بارگاه او بسى محقر آمده بسمه تعالى شكر خداى است طوطى نطقم كه مُلهم است ***كاندر نواى وصل شَهَنشاه اعظم است حمد آن قدیم راست كه در عرصه وجود***حادث نمود پرتو نورش كه دائم است شاهَنشَهى كه مسند او عرش كبریاست***قدرش عظیم و نزد خدا بس معظّم است حكمش متین و در همه ذرات نافذ است***فرمانرواى كلّ و امام دو عالم است روح الامین به بندگیش شاد و مفتخر***بر جمله انبیاى مكرّم مقدّم است از پرتو وى است چین ارض برقرار***این نُه رواق چرخ بپا همچه محكم است از ممكنات ز فیض وجودش اگر شود***ممنوع از یقین كه جهان در تلاطم است مستور از خلایق لیك همچو آفتاب***ملك وجود از اوست چو گلزار خرم است مهدى حقّ و هادى خلق و امام دین***چون حق به عدل ثابت و بر قسط قائم است درّ كمال روح وى جسم او صدف***وین عالم وجود وِ را بحر قُلزُم است غواص عقل كو كه بجولان فكر تیز***آرد ثناى همت و عشقش معلم است شاید رهى به جانب عرفان او برد***با لطف كردگار كه اینش متمم است لیك این رهى بود كه نه هر رهروى در او***راهش بود جز آنكه به اسرار محرم است چشم عدو است كور و بود او چو آفتاب***اندر حجاب غیبْ ز اشرار ظالم است مخفى چو گشت شمس وراء حجاب ابر***چون میتوان نمود به چشمى كه برهم است آن گوهرى كه نزد خدا بس گرانبهاست***اندر خزانه اى كه ز هر فتنه سالم است در انتظار مقدم آن شاه مستطاب***ز آدم گرفته جمله چنین تا به خاتم است گردید بس دراز شب هجر فَرقَتش***دلهاز خون چشم پر از آب چون یم است آیا شود طلوع كند صبح وصل او***آید بشارت آنكه دگر آخر غم است یا صاحب الزمان به ظهورت شتاب كن***مى بینى این چنین كه پر از كفر عالم است احكام دین خراب ، قوى شد اساس كفر***شد هر حرامى حلّ ، حلائل محرم است طغیان و ظلم و جور جهان را فرو گرفت***خار ذلیل صالح ، طالح مكرّم است باقى نمانده بهر زنان عفت و حیا***هر زن چو اهل كفر به هر مرد محرم است یا سیدى و قُرَةَ عَینى و مَلجَائى***بر ما چه بس عزیز گرانبار این غم است بر جمله مردمان جهان افكنم نظر***واز سوز هجر روى تواین دیده پر نم است بر ما ست بس مصیبت عظمى و ناگوار***بر گوش هر صدا و صداى تو مبهم است بس سخت و ناگوار و به دل بس جراحت است***كز خدمت جناب تو كوتاه دستم است اى كاش مى شد كه بیاید یكى زمان***خورسند باشم آنكه بسوى تو راهم است آیا تو راست منزل ومأوى و مسكنى***یا منزلت به كوه چو عیسى بن مریم است آیا تو راست یاور و یا همچو جدّ خویش ***مظلوم كربلا نه معین نه همدم است آیاست فارغ از غم اندوه قلب تو***یا اندر او سپاه غم اندر تراكم است چون پرده غیاب رخت را فرو گرفت***گلزار و باغ و گلشن و بستان چو نارم است آندم كه نور طلعت شمست كند طلوع***دنیا سراى جنّت هم دار قدسم است از چون تو سرورى كه مرا ظلّ چون هماست***بر جمله سروران جهان فخر و نازم است اى غائب از نظر كه به دلهاى دوستان*** حبّ تو بر جراحت آنها چو مرهم است اى دور از نظاره ها كه باشد خیال تو***درقلبها چه روح كه باجسم در هم است دلهاى دوستان ز فراقت كباب شد***دریابشان زلطف كه وقت ترحّم است یعقوب وار بس كه كشیدند انتظار***چشمان چوابرگشته كه هامون به انجم است از بسكه تیر طعنه اعدا به دل رسید***گشته چو بیت نحل ولكن پر از سمّ است در بحر فكر عقل زبس غوطه ور شدى***شد بى تمیز همچو یكى از بهائم است نزیك شد به دشت مُلكها رها كند***مسكن چو جغد كو به خرابات همدم است چون شام غم شود به امید وِصال صبح***بینم چو صبح گویم مگر شام این دم است هر روز ماه و سال بدین فكر این خیال ***نه روز از شبم تمیز نه از ماه سالم است هر شام هر صباح ز غم ندبه سركنم***آخر ندانم آنكه به سر من چه خاك كنم آیا بود دلى كه به هم ناله سر كنیم***چون بلبلى كه بهر گلى در تَرنُّم است با سینه كباب و دو چشمان پر ز آب***گویم به حال زار و چنینم تكلّم است حالى كه گشته روز و شب من على السوى***چشم و زبان ز خود شده اعمى و ابكم است حالى كه گشته ایم گرفتار و مبتلا***درچنگ دشمنان و ره چاره محكم است حالى كه ما بحر بلا چار موجه ایم***كشتیش ناپدید و بحر تار و مظلم است حالى كه ما ضعیف و نداریم چاره اى***هستیم غرق بحر بلا گو چو قلزم است آن بِهْ كه دست عجز بر آریم در دعا***در رو گه كسى كه به هر حال عالم است گوئیم سیدى و الهى و ملجأى ***اى آنكه وعده تو متین و مسلّم است یا خیر من یُجیب و یا خیر من دُعى***قول اذا دَعانى ز آیات محكم است درگاه جود و فضل و عطاى تو منفتح ***برهركه آیدت چه زكافر چه مسلم است دست امید كیست كه مردود لطف تو است***چشم امید كیست كه از یأس برهم است مامضطرّیم ، بسوى تو گشتیم ملتجى***احوال ز اضطرار پریشان و درهم است رخت امید خویش نبندم ز كوى تو***محروم كى كنند گدائى كه مُبرَم است دَرِ روى رحمتت ننمائى بسوى ما***بر هر كه رو كنیم بسوى جهنّم است یا رب بذات پاك خود و اسم اعظمت***كان در سواى علم تو مجهول ومبهم است حق ملائكى كه به قربت شتافتد***ز آنهاست جبرئیل كه بر وحى محرم است یا رب بحقّ آدم و نوح و خلیل خود***حقّ كلیم و روح كه عیسى بن مریم است یا رب بحقّ علت ایجاد ممكنات ***ختم رسل كه بر همه آنها مقدم است یا رب بحقّ سَروَر و سر خیل اولیاء***كو جانشین احمد و او را پسر عم است یا رب بحقّ زهره زهرا كه در شرف***دُخت رسول و مادر حوّا و آدم است یا رب بحقّ حُسن حَسن كز جمال او***عرش برین مُزیّن و قدرش مكرّم است یا رب بحقّ خامس آل كسا حسین ***كز بهر او به عرش برین فرش ماتم است یا رب بحقّ حضرت سجاد آنكه او***از محنتش همیشه دو عالم پر از غم است یا رب بحقّ باقر علم و حِكَم كه او***بر جمله انبیاء و ملائك معلم است یا رب بحقّ آنكه به صدق تنطقش***دین مبین تو است كه محكم قوائم است یا رب بحقّ آنكه نجىّ تو بُد به سِجن ***چو حضرت كلیم و ملقب به كاظم است یا رب بحقّ ساكن دارُ السّلام طوس***دار السّلام قُدس كه جبریل خادم است یا رب بحقّ معدن جود ]و[ كرم كه او***معروف بر جواد ، تقى در دو عالم است یا رب بحقّ آنكه به نور هدایتش***آئین احمدى است كه روشن معالم است یا رب بحقّ عسكرى آن مشعل هُدى***روشن ز تابش او عرش اعظم است یا رب بحقّ آنكه چو احمدبه انبیا***بر اولیاء طُهر تو او نیز خاتم است او كعبه حقیقى هم مروه و هم صفا***او مشعر است و مسجد او بئر زمزم است ما را شكایت است به درگاه تو***فریاد رس كه سینه ما خفته در غم است مفقود از میانه ما سید البشر***هم از نظارها صاحب ما غائب گم است گر او زخوف خصم لعیم است در حجاب***بردوستان چیست كه این غم فراهم است مائیم بى معین ،گرفتار و مبتلا***كز اهل حقّ زمانه چنین روى درهم است اعداء زنند طعنه تو را نیست صاحبى***بر دل از این جراحت بس ناملایم است یا عدل و یا حكیم و یا من هو الغیاث***ما را به درگه تو نزاع تَحاكُم است مپسند بیش از این كه شماتت كنند***الغوث و الامان كه ما را تظلم است ظاهر نما تو صاحب ما را كه در جهان***ظاهر فساد گشته و زمان تَحَكُّم است ظاهر نما نشر تیغش كه تاكند***اصلاح این زمانه كه بس فاسدُ الدَّم است چشم رَمَد رسیده ما را ضیاء بخش***كز نور طلعتش كه به هر درد مرهم است بسم اللّه الرحمن الرحیم در لسان شكوى بسوى مولاى خود حضرت حجت اللّه فى السماوات و الارضین صاحب الزمان صلوات اللّه علیه اى ماه من كه غیب ز انظار مردمى***آیا شود وصال جمالت نصیب من كردى یكى تجلّى و گشتى دلم كباب***گشتم مریض هجر بیا اى طبیب من هر دم خیال وصل تو آید به دل زیأس***گویم كجا منىّ و جنابِ حبیب من یاد آورم چو مور و سلیمان و مُحتَشَم***آید هزار مژده به قلب كئیب من شكوى نمودمى به جنابش كه اى عزیز***از سوز هجر او و كلام رقیب من عقل آنكه او معلَّم نور هداى اوست***در جمله اى ز حضرت او شد مجیب من پس زو ندا رسید ز غیب آنكه صبر كن***زود است تا سماع نداى خطیب من گفتم كه اى عزیز ، چسان مى توان كشید***درد فراق مثل تو قلب قریب من ازلطف پس رسید ندائى كه رُوح یافت***وز رَوح جان فزاش ز عقل لبیب من باشد چسان غریب دلى كو مرا مقرّ***گردیده است و هست قرین و قریب من گفتم كه نیست بهر قرین تو غربتى***لیكن به دل جمال تو گردیده زیب من بشنیدمى ز غیب طلب كن فرج ز حق***تا این جهان جنان شود از روح طبیب من گفتم كه هست ترس مرا زین جهان روم***این فیض حضرت تو نگردد نصیب من بشنیدمى ز غیب كه این غم مخور كه نیست***حرمان فیض رَوح ز بهر حبیب من باز آید او به جهان گر رود از آن***بیند كمال لطف خداى حسیب من گفتم دعاى خسته دلان هست مستجاب***ترسم كه كارساز نگردد وجیب من گویا ندا رسید كه مأیوس نباش***از رحمت خداى كه باشد مجیب من گفتم چسان به خاك كشم انتظار تو***آیا مرا چه هست بس از عقیب من گویا شنیدمى زجنابش ز غیب گفت***محزون مباش بُعد ندارد مقیب من گفتم كه درد هجرش عالمى بود***هر عالمى بعید شود در حسیب من بشنیدمى ز غیب بشارت كه غم مخور***تو بامنى به قرب فراز و نشیب من در موت و در حیات قرین توام ز لطف***مسكن كند به گلشن من عندلیب من گفتم به نَفْس خویش مشو غرّه از غرور***زین شعر روح بخش كه شد دلفریب من گویا شنیدمى ز كس از جناب او***گفت این كلام است ز طرز عجیب من گفتم كه حزن درد بسى در غیاب تو***یا سیّدى شد است قریب و رقیب من بشنیدمى ز غیب به الهام رَوح بخش***با عسرُ یسر گشته نصیب حبیب من گفتم كه حال زشت من و آن شه عزیز***هیهات آنكه گشته جلیس و قریب من گویا ز هاتفى بشنیدم ز حضرتش***هر زشت حُسن بیابد ز زیب من چون پرتوى ز نور ولایم شود جلى***بر هر دلى شود ز ملك بر وِى انجمن گفتم كه نیست لایق درگاه قدس او***یك تحفه غیر خدّ نحیف تریب من بشنیدمى ز غیب پسندیده تحفه ایست***این بس خوش است نزد خداى مثیب من از غیر دل تهى كن و بربند سوى دوست***بر لب بیار ربّ غفور و منیب من گفتم كه اى حبیب ندانم مقام تو***فرمود مَنْ تَوَجَّهَ لى فَهُوَ بى قَرَنْ گفتم چه حال نزد تو محبوب و مرتضاست***گفتا مَنِ اتَّقى فَهُوَ الزَینُ وَ الْحَسَن گفتم كه چیست آیه حبّ تو در قلوب***فرمود مَنْ تَفَقَّدَ مَحبوبَه حَزَن گفتم كه چیست آیه شوق هواى دوست***فرمود مَنْ تَعَشَّقَ شَیْئاً لَهُ اُفَتَتَن گفتم كه چیست آیه افتنان دل***فرمود ذكر دوست عَلَى السِّرِّ وَ الْعَلَن گفتم كه چیست حاصل این حبّ و عشق و ذكر***فرمود مَنْ یَفُوزُ بِهذا لَهُ یُبَن گفتم چه نوع ذكر جنابت كنم خوش است***فرمود نزد دوست بِما یَرْفَعُ الْحَزَنْ گفتم چگونه نزد عدو یاد آوریم***گفتا لِىَ الدُّعا هُنَا الْخَیْر وَ الْحَسَن گفتم در این دعا چه بیان است با اثر***فرمود رَبِّ مَسَّنِى الضُّرَّ وَ الْمِحَن گفتم در این دعا چه شفیع آورم رواست***فرمود اَلْحُسَیْن فَزُر وَ ابْكِ فَادْعُوَن قُلْ رَبِّ اَسْتَجیرُ بِحَقِّ الْحُسَیْن بِكْ***عَجِّلْ ظُهُورَ قائِمِنا صاحِبِ الزَّمَنْ گفتم كه چیست آیه ایمان به غیب تو***گفت بِالاِْنْتِظارِ لِىَ الْعَبْدُ یُمْتَحَنْ گفتم كه چیست واقع این حال انتظار***گفتا كَالاِْنْتِظار لِمَنْ غابَ فِى الْوَطَن گفتم وسیله چیست ز بهر ثبات دین***فرمود خُذْ بِحُجْزَتِنا تَأمَنُ الْفِتَن گفتم چگونه اخذ به این حجزه حاصل است***فرمود اَلْوِلاءُ وَ اَنْ تَتَبْعُ السُّنَن گفتم چگونه است والاتّباع چون***تا حصن خود نموده به آن گشته مُؤتَمَن گفتا دو امر شرط خلوص و لا بود***ایثارُنا عَلَى الْعَدُوِّ وَ فِى الْمالِ وَ الْبَدَن در اتباع نیز دو شرط است در خلوص***اَنْ یَسْمَعَ الْكَلامَ لَنا وَ لْیُصَدِّقَن والثان انّ بما فى حدیثنا*** فى جُمْلَةِ الاُْمُور كَما فیهِ یَعْمَلَنْ این است آن سفینه كه فرمود مصطفى***مَنْ جائَها یَفُوزُ وَ بِالْحَقِّ یُطْمَئَن
قصیده راجع است به ساحت قدس حضرت خاتم النبیین و رحمة للعالمین اول العدد و صاحب الابد الذى جسده صورت معانى الملك و الملكوت و قلبه خزانة الحىّ الذى لایموت طاووس الكبریاء و حمام الجبروت ، المحمود الاحمد صلواة الله و سلامه علیه و على اهلبیته الاولیاء الائمة الاوصیاء النقباء النجباء مادام النور و الضیاء بسم اللّه الرحمن الرحیم بعد حمد حق سخنرانى خوش است***درمدیح مصطفى بس دلكش است لیك رمزى در سخنرانى رواست***نغز و نیكو دلگشا و دلرباست تا شود از صدق مدح آن جناب ***از بیان مدح زآن فصل الخطاب گویم اكنون شرحى از این رمز را***رمز نیكو دلربا و نغز را عاقلى خوش نیست بى دیوانگى***عاشقى خوش نیست بى پروانگى عقل حقّ بین عشق را باید وزیر***تا نماند در ره حقّ دستگیر بنده گیرا طىّ منزلها بود***تا به قرب وصل حقّ فائز شود بى محبّت در طریق بندگى ***نایدت از معرفت پایندگى عقل مطلق فكرتش راكد شود***زین سبب طىّ سفر فاسد شود عشق مطلق هم چنان اسب چموش***برزمین خواهد زدن بردن زهوش لیك عقل و عشق چون توأم شدى***طى منزل با خوشى خواهد شدى عقل در ره رهنما خواهد شدن***عشق هم خواهد كه ره پیما شدن عقل بیند خوبى این راه را***عشق تازد طى نماید راه را عقل بیندوصل قرب حقّ خوش است*** عشق گویدران كه سستى ناخوش است عقل بیند هفت منزلها است راه***عشق راندروزوشب هرسالوماه عقل بیند جلوه ها بى منتها***عشق تازان تر شود بر جلوه ها تاكه عقل و عشق اینسان هم عنان***عقل بیند عشق باشد رهروان راه وصل دوست باهم طىّ كنند***زود زودا خوش بوصل وى رسند حاصلا در جیب فكرت بودمى***چون فراغت بودم از غم یك دمى ناگهان عقلم نظر انداز شد***سوى باب رحمت از حق باز شد آنكه فرمودى به قرآن مبین***هست احمد رحمة لِلعالمین عقل گفتا خوش رهى باشد برَوح***خوب باید دید تا یابیم روح عشق گفتا زوتر باید رویم ***تا به این رحمت زحق فائز شویم عقل هى در فكر آثارش شدى***عشق هى تازان برفتارش شدى هر چه فكر عقل روشن تر نمود***تاختن از عشق بهتر مى نمود عقل درفكرت چه خوش جلوه گراست***عشق میگفتى كه دیدن خوشتر است عقل میشد هرچه فكرش با كمال***عشق را رفتن نمیماندش مجال پس ز عقل از دور میدیدم حبیب***ازكمال عشق ، وصلش شد نصیب زین دو رهبر ره سپر رفتم به باب***گفتمى طوبى از این حسن المئآب چون به نزد باب رحمت آمدى ***از ادب اذن دخول آوردمى بر دلم آوازى آمد دلنواز***باب این رحمت ز ما بر دوست باز زین ندا از بسكه لذت یافتم***بى هُشانه خود به خاك انداختم باب این رحمت بُوَد مهر على***از على شد حُسن احمد منجلى بنگرا فرموده احمد كه من***شهر علمم هست حیدر باب من چونكه دانستم على باب نبى است***مهر او هم باب مهر احمدى است مهر آن شه را نمودم حِرز جان***آمداز مهرش به دل صد روح جان هست این نعمت به من بهتر عطا*** از خدا كان هست باب هر عطا چون بحمد اللّه زدل پرداختم***مهر اغیارش سلامت یافتم بد چو ابراهیم با قلب سلیم ***گشت او را شیعه در قول كریم حسن حیدر را به دل به ز آفتاب***یافتم گشتم ز مهرش كامیاب در حلاوت یافتم ماءُ الْحَیات***زین حیات اَلحمد رَستم از ممات آن حیاتى را كه از او زندگى***تا ابد خواهد بود پایندگى حاصلا از باب مهر حیدرى***رفتم و دیدم چه حسن احمدى دیگرم طاقت نماندى بیش از این ***چونكه دیدم رحمةٌ للعالمین به چه رحمت گوئیا رَوح از جنان***هست در دل یا كه هستم در جنان من چه گویم چونكه شد دیدار نور***گوئیا موسى و نور رستى به طور هر كه را آمد به دل اسرار حق***لب ببست و مهر بر آن منطبق گفتم اى مهر دو عالم احمدى ***از احد از لطف بر ما رحمتى صد هزاران از صلاة از سلام ***بر رخت كان بهتر از دارالسّلام من چسان ازوصف حسنت دم زنم***چون توانم از لسان الكنم عقل گوید آنكه حق او را ستود***چون توان كردن ازاو گفت و شنود عشق گویدحیفوصد حیف از وفا***لب ز ذكر دوست بستن شد جفا عقل گوید كو كه رسوا میشوى***عشق گوید گو كه زیبا مى شوى عقل گوید ترسم از سوء ادب***چون توانى وصف شد آرى به لب عشق گوید بس كه قُل نِعْمَ الْحَبیب***هست چون برگ گلى از عندلیب عقل گوید بهر همچون دلبرى***كى سزد در مختصر مدح آورى عشق گوید خاتم آرى دست شاه***زینت آید بهر او در هر نگاه آخرا از عقل و عشق این گفتگو***بر دل من گشت حق این روبرو اولاً گویم كه در قلّ الكلام***گرچه خودگردم زمدحش مشك فام آب گل هر كس به روى خود زند***روى هر گل رو بسوى خود كند لیك بس فرض است باشدركن دین***معرفت بر فضلِ خیرُ المرسلین گرچهوصف كُنه او مقدور نیست***كس ز ذكر حسن او مقدور نیست ز آنچه از او جلوه كردى از كمال***آنچه ذكرش گشته زیب هر مقال زین سبب توصیف ماازروى دوست***نیست تعریفش و لكن مدح اوست مدح شه در روى اوگفتن خوش است***چون گلى باشدكه بویش دلكش است بوى گل در محضر شه دلگشا است***روح بخشد دل از آن جنت نما است روى خود زین رو نمودم مدح گو***سوى آن محمود احمد سِرّ هو پس سرائیدم كه اى نور خدا***ما زنورت گشته بر او رهنما در تمام عالم امكان بحق***مظهر اَللّهُ نورت كرده حق جلوه گر از نور واجب آمدى***جلوه بودن بهر واجب زآن شدى یك شكوفه گل بُدى چون وا شدى***عالمى زین وا شدن پیدا شدى سیّدا لَولاك بَهرَت گفته شد***عالم افلاك بهرت سفته شد چون وجودت آمد از پرده به بود***هر نبود از هست تو گردید بود لیك حسنت گر ز پرده آورى***یكدمى هر هستى ازهركس برى بُودِ تو بى پرده بر هر چه سبب*** حسن تو بر عكس هذاللعجب بى تو هر هستى نمى یابد قوام***رخ چو ننمائى نمى یابد دوام بود تو چون مه كه نور آور بُوَد***حسن تو چون برق هستى را بَرَد خوبى نور است تابان گشتنش***خوبى برق است سوزان بودنش جان من تو شاه خوبان آمدى***زین سبب هر خوبیت در جان شدى هم كنون مرآت احمد مهدى است***در رخش حسن محمد مرئى است گر ببینى روى قائم روبرو***از یقین گوئى كه احمدباشد او باشد این نورى كز اوشد منجلى***جلوه او جمله در این شد جلى این چو او شد رحمةٌ للعالمین***هم خفى كنهش چو ربّ العالمین همچو از این بهر كس هستى است***پرده بردارد برد هر هستى است چون شود ممكن شود دیدار او***آنكه باشد مظهر انوار هو لیك هر روحى كه قوت دارشد***دیده اش خوش بین خوش دیدار شد چون ز تقوى پاك و سالم آمدى***در صلاحش خوب محكم آمدى از عبادت نفس با قوت شود***همچو تن از قُوت خوش قوّت برد پس به روح از سوى او سر سوزنى***گاه گاهى باز گردد روزنى سوى دل تابان شود از آنجناب***جلوه اى از جلوه هاى بى حساب چون بتابد ذره اى از نور خود***مى رباید هستیش را سوى خود زین سبب مهرى از او پیدا شود***دل بسویش واله و شیدا شود بهر این دل نیست هرگز لذتى***جز دمى یابد بآن شه خلوتى مدیحه حضرت زینب سلام الله علیها بسمه تعالى مدیحه حضرت زینب سلام الله علیها اختر برج جلال***به وصف او نطق لال انسى حورى مثال***فحبّذا زین جلال كه شد قرین جلال صیت جلالش عیان***ز فرش در عرشیان ذكر كمالش بیان***به مجمع فرشیان چو ذكر حق لایزال زنور حسنش اگر***دمى شود جلوه گر زحسن نورش نظر***اگر شود بهره ور بَرَد ز دلها ملال چو مصطفى صفوتش***چو مرتضى سطوتش چو انبیاء حكمتش***چسان توان مدحتش بود خیال محال شرف اگر این چنین***چو شمس باشد مبین وقار همچون مكین***كه شد به حشمت قرین تبارك از این مثال به اسم نبود نبى***به ذكر نى او وصى به وصف نیكو ولى***چسان در او منجلى ز هر دو حسن كمال عصمت صغرى لقب***زینب كبرى نسب هست ز سوء ادب***تسمیه او به لب ولى ست زیب المقال بین زنُ این اقتدار***بحلم احمد شعار به صبر ایوب وار***به حسن یوسف عذار به جود حیدر خصال بین زنُ این ابتلا***چو انبیا در بلا چو اولیا در صلا***به مِحْنَت كربلا شنید از حق تعال هستى خود را گسست***همره شاه اَلَست به نینوا رخت بست*** داد عزیزان ز دست یافت به شام انتقال
بسم اللّه الرحمن الرحیم در ترجمه حدیث شریف كساء على اهله آلاف تحیة و الثّناء گوش دار اى غرقه در بحر خطا*** كى گرفتار اندرین دار بلا یك حدیثى بس بود كو جان فزا***هست منسوب آن به اصحاب كسا شد روایت از جناب فاطمه***آنكه بر كون و مكان بُد عالمه شد یكى از روزها بابم رسول ***كرد در بیت الجلال من نزول گفت كى دخت گرام با وفا***گشته عارض سستى و ضعفى مرا گفتم اى باب گرام ممتحن***بوده باشى در پناه ذوالمنن گفت آور آن كسا را كز یمن***هست اصل او مرا پوشان به تن رفتم آوردم كسا پوشاندمش***و ز محبت یك نظر بنمودمش روى او دیدم كه چون بدر تمام***خانه ام گردید چون دارالسّلام لیك گویم آنكه تشبیهى چنین***نیست جز افهام چشم تنگ بین و رنه نزد نور روى مصطفى***ذرهّ هم نبود تمام نورها نور او نور خداوند جلیل***گشته مدهوش از شعاعش جبرئیل آن شه از رخ یك حجاب اَر كرد دور***تازه خواهد شد حدیث كوه طور الغرض فرموده خیر النساء***بانوى عصمت سراى كبریاء ساعتى نگذشت پس زین ماجرا***گشت وارد سبط اكبر مجتبى زینت عرش برین یعنى حسن***خَلق و خُلقش همچو نام او حسن حجت ثانىّ امام مقتدا***سبز پوش گلسِتان مصطفى آنكه یوسف پرتوى چون داشتى***كز جمال او علم افراشتى پرتوى چون كرد تابش در جنان***حسن او شد مسكن پیغمبران او حسن میباشد و وصف حسن***فى حسن میباشد از غیر حسن حضرت صدیقه فرمود این چنین***نور چشمم مصطفى سبط امین پس سلامى كرد آمد تا ز باب*** گفتم از بهر سلام او جواب گفت یا امّا چه باشد بیت ما***عطر بیز است این چنین و دلگشا بوى طیبى آیدم اندر مشام***مى دهد آن بو ز جّد من پیام گفتم اى نور دو چشم مرتضى ***استراحت كرده جدّت در كِسا پس در آندم شد حسن با احترام***سوى جد خویش و كرد او را سلام گفت یا جدّا مرا گر رخصت است***در كسا آیم كه میل راحت است چون جواب و اِذْن از جدّش شنید***كز شعف شد در كسا و آرمید ساعت دیگر نشد آنكه حسین*** آن شه مظلوم فخر عالمین آن ذبیح اللّه كه با چندان فدا***شد فداى حق كه جانهایش فدا آنكه چون بدر امامت جلوه گر***شد به بُرجش فجرایمان تافت سر مصطفى گفت او مرا نور دو عین***انه منى و انى من حسین كعبه اش با كعبه پروردگار***او چو مسكن كرد كرد او افتخار همچوآن خسرو كه باشد در شرف***بوده نُه درّ امامت را صدف آن شه مظلوم بى یار و معین ***گشته مقتول سپاه مشركین جمله اهل و یاورانش از عطش***جسم آنها همچو جلد مُنكَمَش چشم حق بینش بدان سان مینمود***جمله عالم گوئیا دود كبود ظلم آن قوم لعین شد از حساب***غافل از عدل خدا یوم الحساب آنچنان ظلمى كه نمرود لعین***گوید اى لعنت به قوم ظالمین خون و خونخواهش عزیزِ ذوانتقام***خون خود را چون كشد او انتقام وعده فرمود او به قرآن مجید***آخر عهد زمانه چون رسید میكند خونخواهیش در این جهان***میچشاند زهر نقمت آنچنان ظالمینش را در این دارالبلا***پیش از آن نقمت كه در دارالجزا كز یداللّهش به تیغ ذو الفقار***حضرت مهدى شه ذوالاقتدار حضرت صدّیقه كبرى بیان***كرده چون ماه رخش گشتى عیان گشت وارد گفت كى مادر سلام***چیست این بوئى كه آید بر مشام وه چومشك است اینكه چندان دلفزاست***گوئیا آن بوى جدّم مصطفى است گفتم او را اَلسّلام اى نور عین ***كى تو عین نور و هم نور دو عین آرى اى مادر به زیر این كسا***با برادر هست بابم مصطفى شد روان آن دم حسین سوى عبا***تا نماید نزد جدّ خویش جا گفت یا جدّا و یا خیرالانام***بر تو باد از من درود و هم سلام اذن میباشد مرا كى ذو الكرم***تا در آغوش تو من منزل كنم گفت كى نور دو چشم مصطفى***اذن باشد نزد جدّ خود بیا چون زجدّش اذنو رخصت او شنید***در كسا با صد شعف رفت آرمید ساعت دیگر نشد كز این سخن***گشت ناگه وارد از در بُوالْحسن صاحب تاج كرامت مرتضى***حامل امر ولایت مرتضى مرتضى بعد از رسول مصطفى***مصطفى بعد از نبىّ مرتضى متكّى بر مسند عزّ و جلال***بعد از احمد او به حكم ذوالجلال سرور سر حلقه اهل یقین***سید الابرار امیرالمؤمنین مقتداى كلّ امامُ الْمُتقین***هادى و مخدوم جبریل امین بنده خاصِ خداوند مجید***كاندرو حسن جمالش حق پدید مظهر حقّ منبع اسرار او***مظهر حقّ فاعل كردار او گر چه حقّ باشد بحقّ معبود حق***غیر این باشد بعید از راه حقّ بود اگر حقّ غیر حقّ معبود حقّ***گفتمى الحقّ على حقّ است و حقّ گفتِ پیغمبر كه گر خواهید حقّ***بعد من حقّ با على او بحقّ غیر او خواهید اگر جوئید حقّ***كفر حقّ است او ، بوَد این حكم حقّ اسم او از حقّ ، راهش سوى حقّ***او به هركس شد سبق ، در دین حقّ كُشت اگر حقّ بودوبخشش بود حقّ***هم ز حقّ راضى هم مرضى حقّ مادح كُنه كمالش جز خدا***كیست ز افراد بشر جز مصطفى همچه بر ممكن بود عین محال***درك كُنه ذات پاك لایزال هست بر امكان هم از امكان برون***درك انوار تجلّى را كه چون مرتضى نبود مگر نور خدا***نور حقّ از ذات او نبود جدا مدحتش را جز خدا آرى توان***طفر گر فهمید مقام عارفان از بشر دروصف او یك حرف بس***اِنَّ لى بُكْمٌ و مالى مِنْ نَفَس آنچنان عجزى كه موسى كلیم***در مقام شكر ذى المنّ عظیم گفت یا رب عاجزم از حق شكر***پس خطاب آمد كه این شد حق شكر نى علىّ اللّهیم نى غالیم***گشته قول نَزِّلُونا داعیم غیر وجه اللّه چو كفر است از یقین***نحن وجه اللّه راهم لیك بین ذكر حق اسماء حسناى خداست***نَحنُ الاَسما هم ولى قول هدى است حضرت صدیقه فرمود آنجناب***ماه رویش گشت طالع چون زباب از تَلَطُّف كرد بر من او سلام***گفت آید بوى طیبى بر مشام گوئیا اینجا بود ابن عَمَم***برده كز دل حزن اندوه و غمم گفتم آرى باشد آن عالیجناب***با دو فرزند شما اینجا بخواب پس روان شد آن امیر ذوالجلال***سوى پیغمبر رسول ذوالجلال عرض بنموداى شه با احتشام*** بر تو باد از من صلاة و هم سلام پس بفرمود از رسول ذو المنن***بر تو باد از من سلام اى بوالْحسن پس بگفتا كى رسول هاشمى ***در كسا آیم اگر رخصت دهى گفت پیغمبرگر آیى نزد من***همچو روحستى كه آید در بدن در عبا شد اندر آن دم بو تراب***بادو فرزند و نبى رفت او به خواب زآن سپس بنت النبىّ یعنى بتول***گشت عازم نزد باب خود رسول گفت كى باب گرامى اَلسّلام***اذن باشد در برت سازم مقام پس بفرمود آن رسول مجتبى ***اَلسّلام ایجان من نزد من آ پس نمود آنگه طلوع اندر كسا***همچو ماه چارده خیرالنسا در كسا چون متحد شد پنج تن ***همچو یك روحى كه شد دریك بدن پس در آن دم آمد از حق این ندا***كى ملائك جمله سُكّان سما من نكردم خلق حقّ عزّتم ***هم قسم باشد بحق شوكتم نه سما نه ارض نه شمس نه قمر***این نُه افلاكى كه باشد مستقر نى كه دریاها به این طرز عجیب ***نى ملائك را به این تزیین زیب كز نبود از پرتو این پنج نور***كرده در زیر كسا این دم ظهور كز سر شوق و شعف پس جبرئیل ***در نیاز آمد كه یا ربّ جلیل كى خداوند از سر صدق و صواب ***دارم امید آنكه گردم كامیاب كیستند اینها كه در زیر كسا***گشته بر كلّ دو عالم مقتدا كیستند اینها كه قطب عالمند***سرور خلق و عزیزان تواند پس ندا از جانب ربّ جلیل***آمد آنگه بر جناب جبرئیل این كسانى را كه اندر طیلسان***مجتمع هستند در امن امان گنج دُرهاى رسالات منند***نور محض و اهلبیت عصمتند فاطِمَه استوبابوزوجش بوالحسن***با دو فرزندش حسین و هم حسن عرض كرد آنكه كِى پروردگار ***حاجت این بنده مسكین بر آر اذن فرما تا روم من از سما ***سادس ایشان شوم اندر كسا پس ندا آمد كه یا روح الامین ***اذن باشد كن نزول اندر زمین رو و لكن هدیه اى از ماببر***تا شوى در نزد ایشان راه بر رو ولى بى اذن بى فرمانشان***نى شوى داخل تو در مأوایشان جبرئیل آنگاه با شوق و شعف ***گشت نازل اندر آن بیت الشّرف با مذلّت كز ادب كرد او سلام***گفت آوردم ز حقّت من پیام كى نبّى مجتبى از من سلام ***بر تو و برآل ]تو[ بادا مدام كى نبىّ من بحقّ عزّتم***هم قسم باشد بحقّ شوكتم من نكردم خلق نُه افلاك را***نى نمودم خلق سطح خاك را نى نمودم خلق ماه و آفتاب***نى كواكب را كه ناید در حساب نِى ملك نِى كرسى و عرش عظیم ***نِى بحار نِى جبال مستقیم گر نبود از پرتو فیض شما***اهلبیت عصمت و نور هدى پس بگفتا كز سر شرم و حیا***حق تعالى اذن فرمودى مرا یا رسول اللّه تو هم منّت نهى***خادمت را اذن و رخصت مى دهى روى خود در مقدمت اندر تراب ***تا گذارم بلكه گردم كامباب گفت پیغمبر پس از ردّ سلام ***اذن میباشد تو را در این مقام تو امینى در حریم كبریا***چون نباشد ره تو را اندر كسا چون اجازت یافت آن دم جبرئیل***گشت داخل لیك چون عبد ذلیل كرد ظاهر بعد آن تبشیر را***خواند بر او آیة تطهیر را گفت با او كِى نبىّ اللّه بدان***حق تعالى كرده وحیت این زمان كِى نبىِّ من شرف بادا تو را***ز آنكه ایجاد تو و آل تو را كرده ام پاك مبرّا از عیوب***هم مطهر از كثافات ذنوب چون سخن گشتى به اینجا منتهى ***در سخن آمد شه مردان على با نبى گفتا كه یا خیر الانام***محضر ما را چه قدر است و مقام اینكه ما را هست این نوع اجتماع***چیست ان را قدر و فضل و ارتفاع نزد خلاّق جهان یزدان پاك ***موجد انواع بَر كز آب و خاك پس بگفت آنكه نبىّ مرتضى ***حق یزدانى كه داد ستى مرا اِصطفا و اِجتبا بر ممكنات ***سرورى بر جملگى كائنات مجلسى نبود شود آراسته***ذكر این مجلس كز آن برخواسته شیعیان جمعى در آنجا حاضرند*** جز كه آنهارا ملائك طائفند نازل آنها بهر فیض و رحمتند***كز گناه شیعیان مستغفرند همچه دارند اندر آن مجلس حضور***تا كه اهلش را شود ظاهر فتور مرتضى پس همچو گل ازهم شكفت***چون شكوفه لب گشوداین حرف گفت شیعیان ما كز این پس فائزند***و ز فِتَنها رستگار و فارغند حق ذات بى زوال كردگار ***ربّ كعبه حضرت پروردگار ثانیا فرمود پس كرد تكرار كلام ***با علىّ مرتضى خیرالانام یا على حق خدائى كو مرا***كز تَلَطُّف بر گزید از ما سوى مجلسى نبود كه آید در میان ***ذكر این مجلس در آن كردى بیان جمع و حاضر گشته اندر آن مكان***جمله اى از شیعیان و دوستان جز در آنها گر كسى باشد غمین***گشته از غم حالتش زاد حزین كاندر آن مجلس ز الطاف عمیم***روح و راحت بخشدش رب رحیم یادرآن محضر كسى كز حزنوغم***هست در تشویش و قلبش در الم جز در آن مجلس شود رفع ملال ***گردد از الطاف حق آسوده حال یا كسى را حاجتى در دل بود***یا مهمّى بهر او مشكل بود جزدرآن مجلس كه دارد فیض عام***حاجتش باید شود مقضى المرام چون رسید از مصطفى بر مرتضى***كاین بشارت وین سخن كردى ادا فائزیم و گشته محفوظ از بلا***هم در این دنیا و هم در آن سرا زین بشارت شیعیان و دوستان***رستگار از فتنه اند و در امان هست یا رب بنده ات را مسئلت***حق ذات پاك و اسم اعظمت حق خاصّانى كه در قرب تواند***دائماً با فیض و لطفت توأمند حق آن شاهَنشَه ختمى مآب***بهر او ایجاد كردى آب و خاك هم بحقّ ابن عمّش مرتضى***متحد در غیب در ظاهر جدا هم بحقّ زهره زهرا بتول***شمسه ایوان خرگاه رسول هم بحقّ سبط أكبر مجتبى***حجت ثانى امام مقتدا هم بحقّ خامس آل كسا***بهر او در عرش تو فرش عزا هم بحقّ زینت اهل یقین***حضرت سجّاد زین العابدین هم بحقّ روح قرآن مبین***باقرِ علمِ جمیعِ مرسلین هم بحقّ آنكه كز نطق و كلام***داد اركانِ شریعت را قوام هم بحقّ آن امام مقتدا***موسىِ كاظم به هر غمُّ و بلا هم بحقّ آن شَهَنشاه هُدى***آنكه در عینِ بلا عین رضا هم بحقّ آنكه كز جود وسخاست***فیض اونازل چو بارش از سماست هم بحقّ هادى راه یقین***منبع برّ ، آن امامُ المتقین هم بحقّ سرور دین عسكرى***آنكه دارد بر خلایق مهترى هم بحقّ آن شَهَنشاه جهان***حُجّت حق ، قطب و مولاى زمان حضرت مهدى امام دین پناه***مُكْتَسِب ازچهره اش خورشید و ماه نور مطلق آنكه اندر غیبتش***مُنكسف چون شمس ، شمس طلعتش آنكه عالم را كند بعد از فساد***پر ز تقوى و صلاح و ز سداد حق این انوار و این ارواح پاك***كرده ایشان را زهر رِجسى تو پاك در مقامات كمال و علم و قدر***هم قَدَر نبود مر ایشان را به دهر هادیان حق ، مصابیح الدّجى***حاملان نور ، مشكوة هدى حق آن قرب و مقام و منزلت***كو مر ایشان را نمودى مرحمت بهر آن حقّى بر ایشان كز تو هست***هم به آن حقّى كزیشان بر تو هست حق معصومیشان اندر هر خطا***حق مظلومیّشان اندر هر بلا دست ما را كوته از دامانشان***وین سرا و آن سرا یا ربّ مكن دار ما را ثابت و محكم عنان***در صراط المستقیم حُكمشان اندر این عالم به تحت عَونشان***كاندر آن عالم به ظلِّ قربشان ده مقام و منزل و مأواى ما***جمله را كن سیّد و مولاى ما همّ و غمّ و فقر و هرگونه بلا***هست یا نازل نمائى از سما دور كن از ما ، مفرما مبتلا***حاجت ما كز كرم فرما روا ختم این اشعار و نظم بى نظام***گشت اندر شهر ذى حجّ الحرام عشر اول یوم ثلثا وقت عصر***بلكه ماند یادگار از ما به دهر آن مه ازسال هزار و سیصد است***بعدازاوعشرینو هم دو واحداست *___@___*
تضمین اشعار مرحوم ملا فتح اللّه خوئى با شرح فارسى از ناظم این مجموعه بسم اللّه الرحمن الرحیم ها عَلىٌّ بَشَرٌ كَیفَ بَشر***رَبُّهُ فِیهِ تَجَلّى وَ ظَهَرَ على است اینكه به صورت بشراست***لیك وصفش ز بشر در گذر است چه بشر ، سیّد جنّ و بشراست***مادحش حضرت خیر البشر است شده حق را به حقیقت مظهر هُوَ وَ الواجِبُ شَمسٌ وَ ضِیاء***هُوَ وَ الْمُبدِءُ نُورٌ وَ قَمَر بهر واجب نبود شبه و مثال***متعالى است ز هر وَهْم و خیال در ثنا لیك گر آید به بیان***فیض او چون مه و نورش به كمال در على آیت آن فیض نگر ما هُوَ اللّهُ وَ لكِن مَثلا***مَعَهُ اللّهُ كِنار وَ حَجَر گشته داراى صفات معبود***همچنانى كه شدى او مسجود واجب او نیست به معنى لیكن***حق در او جلوه به آیات نمود آنچنانى كه شد آتش به حجر اُذُنُ اللّهِ وَ عَینُ الْبارِى***یا لَهُ صاحِبُ سَمْع وَ بَصَر سمع حقّ است به كلّ اصوات***چشم حق است سوى جمله جهات هست معلوم وى الجمله و او است***مظهر جمله اسماء و صفات واله و خیره كز او عقل و بصر عِلَّةُ الْكَوْنِ وَ لَوْ لاهُ لَما***كانَ لِلْعالَمِ عَیْنٌ وَ أَثَر همه عالم به سما تا به سمك***جنّى و آدمى و روح و ملك ز وجود على آنها است به پا***ورنه گشتى همگى مستهلك آنچنانى كه نبد هیچ اثر وَ لَهُ اُبدِعُ مَا تَعقِلُه***مِن عُقُول وَ نُفُوس وَ صُوَر چه نبات و چه جماد و حیوان***جمله ذرات ، چه ظاهر چه نهان همچو احمد به سراى امكان***چه ز افراد ملك یا انسان بهر او خلعت هستى است به بر مَظهَرُ الواجِبِ یا لِلْمُمْكِن***صُورَةُ الجاعِلِ یا لِلْمَظهَر گرچه او هست به صورت ممكن***لیك وصفش ز بشر لایُمكِن چون شودوصف كسى راكه دراوست***آنچنان وصف خدائى بیّن همچو گویا شده او راست مقر جِنسُ الأَجْناسِ عَلىٌّ وَ بَنُوه***نَوْعُ الأَنواعِ إِلى الحادِیعَشَر چشمه فیض عطا را مصدر***هادى و قطب و امام و سرور بعد از احمد ز خداوند مجید***در دو عالم بود اثنى و عشر على است و ده و یك نجم و زهر فَلَكٌ فى فَلَك فیهِ نُجُوم***صَدَفٌ فى صَدَف فیهِ دُرَر فلك نجم امامت هر یك***صدف درّ ولایت هر یك مخزن حكمت و دریاى كرم***چشمه فیض سعادت هر یك مسلك وادى حقّ را رهبر كُلُّ مَن ماتَ وَ لَمْ یَعرِفه***مَوْتُهُ مَوْتُ حِمار وَ بَقَر روز تا شب به صیام و به قیام***مدت طول ابد را به دوام گذرانى و ندانى چه بُوَد***شیر حقّ را بر حقّ قدر و مقام موت تو موت حمار است و بقر هُوَ فِى الكُلِّ اِمامُ الكُلّ***مَنْ أَبابَكْر وَ مَن كانَ عُمَر اوست مولا به صغیر و به كبیر***او بُوَد صاحب هر ملك و سریر اوست قائد ز ازل تا به ابد***ز ثرى تا به ثریّاست امیر هر كه مؤمن بود او یا كافر لَیْسَ مَنْ أَذْنَبَ یَوْمًا بِاِمام***كَیْفَ مَنْ أَشْرَكَ دَهْرًا وَ كَفَر نیست اندر خور هر شوم دنىّ***تكیه بر جاى نبىّ مدنىّ آنكه كو كرد یكى سهو و خطا***نیست او لایق و چون فرض كنىّ آنكه را نیست ز حقّ هیچ خبر قَوْسُهُ قَوْسُ نُزُول وَ عُرُوج***سَهْمُهُ سَهْمُ قَضاء وَ قَدَر هر دو عالم ز ثرى تا به ثرى***هست اندر نظرش یك نظرى هست معراج وى اندر یك دم***به « أو أدنى » نزولش گذرى قوسش این سهم قضا هست و قدر ما رَمى رَمْیَةً اِلاّ وَ كَفى***ما غَزى غَزْوَةً اِلاّ وَ ظَفَر هر كه را تیر ویش كرد نشان***كوه گر بود نماندیش نشان هر زمان در ره حقّ سوى جهاد***شد روان همره او بوده روان در عنان دارى او فتح و ظفر أَغمَدَ السَّیفَ مَتى قابَلَه***كُلُّ مَن جَرَّدَ سَیْفًا وَ شَهَر هر زمان گشت مقابل به عدو***كوه بُد كاه شدى در بر او اختیار از كف او رفت چنان***تنگ شد عرصه بر او از هر سو تیغ را كرد نهان سینه سپر حُبُّهُ مَبْدَءُ خُلْد وَ نَعیم***بُغْضُهُ مَنشَاءُ نار وَ سَقَر حبّ او هست به ما عین نعیم***هم طریق است به جنّات نعیم بغض او مسلك سهلى است یسیر***همچنان تا كه رساند به جحیم تا كه حقّ متّقم است او به سقر خَصْمُهُ أَبْغَضَهُ اللّهُ وَ لَو***حَمِدَ اللّهَ وَ أَثْنى وَ شَكَر([1] [1] ) خصم او خصم خداوند جهان***حق شود خصم وى اندر دو جهان گرچه روز شب و در هر مه و سال***حمد و شكر است و ثنا ذكر زبان چون غبار است به باد صرصر خُلُّهُ بَشَّرَهُ اللّهُ وَ لَو***شَرِبَ الخَمْرَ وَ غَنَّى وَ فَجَر لكن از جانب حقّ جلّ علا***آمد این وعده كه باشد مأوى دوستش را به سراى جنّت***گرچه باشد عملش جمله خطا كُلُّ حزب معَ مَولاهُ حَشَر وَ هُوَ النُّورُ وَ اَمَّا الشُّرَكا***فَظُلامٌ وَ دُخانٌ وَ شَرَر نور حقّ است على بى شك و ریب***همچو حقّ است مبرّا از هر عیب نیست در ساحت او هیچ ز رجس***هست این نص كتاب لا ریب مشركان جمله ز نار و ز شرر مَن لَهُ صاحِبَةٌ كَالزَّهْراء***اَوْ سَلیلٌ كَشُبَیْر وَ شَبَر كیست همچون على عالیجاه***شك در او گشته كه باشد اللّه زوجه اش همچو بتول عذراء***كفو او كیست ز ماهى تا ماه نور عینش چو شبیر است و شبر مَنْ كَمَنْ هَلَّلَ فى مَهدِ صِبى***اَوْ كَمَن كَبَّرَ فى عَهدِ صِغَر كیست در طى مقامات كمال***كه شود مظهر حقّ جلّ جلال جز على آنكه ز هنگام صبى***ذكر حق كرده به تصریح مقال لب به تكبیر گشودى به صغر عَنهُ دیوانُ عُلُوم وَ حِكَم***فیهِ طُومارُ عِظاتِ وَ عِبَر آنكه تعلیم دهد روح الامین***قبل از ایجاد سماء و أرضین جز على كیست كزو شد ظاهر***آنچه علم است و كتابى است مبین زهد و تقوى و عمل را دفتر بُوتُراب وَ كُنُوزُ العالَم***عِندَهُ نَحُْو سُفال وَ مَدَر جمله ذرّات جهان سرتاسر***جمله آنچه ز شوك است و شجر جمله آنچه ز شَعَر تا به وَبَر***گر شود جملگیش درّ و گهر نزد او همچو سفال است و مدر ظَلَّ ما عاشَ بِجُوع وَ صِیام***باتَ ما حَىَّ بِدَمْع وَ سَهَر داشت مادام در این دار قیام***داشت در طاعت حقّ ، حقّ قیام جمله ایّام به جوع به صیام***بود شبها به سجود و به قیام در مناجات خداى اكبر كُلَّما اَحْزَنَهُ الدَّهرُ سَلا***كُلَّمَا اسْتَضْعَفَهُ الْقَوْمُ صَبَر هر زمان دید غم و رنج و بلا***بود اندر سر تسلیم رضا صبر كرد آنچه بدید او از قوم***وز مصیبات و ز ظلم و ز جفا جمله كز بهر رضاى داور ناقَةُ اللّهِ فَیا شَقْوَةَ مَن***ما رَعاها فَتَعاطى وَ عَفَر ویل و صد ویل بر آن قوم شریر***غصب كردند و شمردند حقیر حق آن شاه كه بُد آیت حقّ***چون كشد داور قهار قدیر انتقامش به سراى محشر أَیُّهَا الْخَصْمُ تَذَكَّرْ سَنَدا***مَتْنُهُ صَحَّ بِنَصٍّ وَ خَبَر گو كه اى دشمن نا اصل لعین***خبرى را كه بود همچه متین نیست اندر سندش هیچ خلل***همچو شمس است هویدا و مبین چه جواب است تو را كى ابتر إِذْ أَتى أَحْمَدُ فى خُمِّ غَدیر***بِعَلىٍّ وَ عَلَى الرَّحْلِ نَبَر رفت روزى كه بدى سخت وشدید***وز حرارت شده روها چو قدید در غدیر خم و بنمود بلند***مرتضى را نبى از امر مجید بر مقامى كه بُدى چون منبر قالَ مَن كُنتُ أَنَا مَوْلاه***فَعَلىٌّ لَهُ مَوْلى وَ مَفَر پس بفرمود بدانید تمام***هركه باشد ز خواص و ز عوام هركه را من شده ام او را مولى***هست اینك على آقا و امام باشد این حكم ز حىّ داور قَبْلَ تَعْیینِ وَصىّ وَ وَزیر***مَن رَأى ماتَ نَبىٌّ وَ هَجَر وز زمانى كه شده خلق جهان***آمد از جانب حىّ سبحان انبیا بهر هدایت ، كه شنید***آنكه میرد نبى گشته نهان خَلَف از خود نكند یك رهبر آیَةُ اللّهِ وَ هَلْ یُجحَدُ مَن***خَصَّهُ اللّهُ بِاى وَ سُوَر بوَد او آینه ذات اله***هست بر اهل جهان ظلّ اللّه چون توان كرد نهان آنكه عیان***ذكر او در همه آیات چو ماه حق بیان كرد بر پیغمبر مَنْ أَتى فیهِ نُصُوصٌ بِخُصُوص***هَلْ بِإِجْماعِ عَوام یُنْكَر آن كسى را كه نبى كرد بیان***امر او را به نهان و به عیان بارها گفته به تعیین و صریح***كه مأوّل به خلافش نتوان چون بود منع عوام منكر أَسَدُ اللّهِ إِذا صالَ وَ صاح***أَبُوالاَْیتامِ إِذا جاءَ وَ بَرّ شیر حق است كه گر نعره كشد***به دل شیر فلك زهره دَرَد دست جود و كرمش چونكه گشود***ملك دنیا برِ او ذرّه بود به یتیمان بود او جمله پدر وُدُّهُ أَوْجُبُ ما فِى الْقُران***أَوجَبَ اللّهُ عَلَیْنا وَ أَمَر گشته از جانب یزدان مجید***واجب و حتم بقرآن سدید حبّ او برهمه اهل جهان***چون كزین حكم توان سر پیچید جز كه باشد به حقیقت كافر مُدَّعى حُبِّ عَلىٍّ وَ عَداه***مِثْلُ مَنْ أَنكَرَ حَقًّا وَ أَقَرّ هركه را هست به دل حبّ على***هست حقّ را به یقین عبد ولى همچنانى كه بود دشمن او***مشرك و كافر بدبخت و شقى خالد او هست به نار و به سقر یا عَلى عَبدُكَ یَغْدُدْ وَ یَرُوح***مِن مَعاصیهِ بِخَوْف وَ خَطَر یا على بنده تو لیل و نهار***هست هر آن چنان زار و نزار زآنچه كرده است ز عصیان و خطر***كه مبادا شود او را در نار مرجع و مسكن و مأوى و مقر أَتْلَفَ العُمْرَ فَقیدًا وَ حَصُور***دَقَّهُ الدَّهْرُ بِشَیْب وَ كِبَر عمر او شد تلف و رفت به باد***بهر او نیست نه تقوى نه سداد گشته از كار و بسى پیر و نحیف***حاصل او را نبود توشه و زاد هست در پیش چنین بُعد سفر طـالَ ما یَأمُلُ مِنْكَ نَظَرًا***هَلْ أَتى مُرْتَقِبٌ مِنْكَ نَظَر بس زمانى است كه سوى تو بود***چشم امید كه فیض تو رسد چون شود آنكه كسى زین درگاه***با امید آید و محروم شود هرگز این امر نیاید به نظر لِذَراریكَ صَلاةٌ وَ سَلام***شارِقُ العالَمِ ما لاحَ وَ ذَرّ هست مادام چنین چرخ مدیر***آفتاب است در او همچو منیر مهبط فیض و عطا باد مدام***آل أطهار تو كز حىّ قدیر چون به گلزار كه از ابر مطر لِحِماكَ نَفَحاتُ الْبَرَكات***كُلَّما جاءَ نَسیمٌ بِسَحَر تا سحر باشد و صبحش به وصال***باد مشكین وزد از طرف شمال نفحه روح جنان باد مدام***و زپى رحمت حق جلّ جلال جمله احباب تو را كى سرور *___@___* [1][1] ــ در حاشیه نسخه خطى موّلف ، این بیت بدین صورت نیز ذكرشده خَصْمُهُ أَبْغَضَهُ اللّهُ وَ لَو*** حَمِدَ اللّهَ وَ أَثْنى وَ شَكَر دشمنش نزد خداوند جلیل***خائب و خاسر و بس خوار و ذلیل گرچه روز و شب و دیگر مه سال***ذكر تسبیح كند تا تهلیل چون غبار است به باد صرصر |
![]() ![]()
![]() ![]()
- ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() - Online User | |
| [ طراحی : سیّد محمّد حسینی ورزنه ] [ منتظر نظرات و پیشهادات شما هستیم ] | ||